خرید بک لینک
امروز خیلی خسته شدم ازصبح مشغول تمیزکردن خونه بودیم اصلاانرژی ندارم الان خیلی خوابم میاد امابخاطرحسین بیدارموندم گفته نخواب تا من بیام تو تل باهم حرف بزنیم پاش هنوز خوب نشده انگشتاش سیاه شدن موقع راه رفتنم می لنگه ولی بااون حالش فردامیخوادرانندگی کنه بیاداینجامیگه ببینم چی میشه اگه نتونم رانندگی کنم باهواپیمامیام ازطرفی هم سرماخورده ولی بیچاره بخاطراینکه قراره بریم آزمایش مجبوره درد پاش و سرماخوردگی رو تحمل کنه آخه چن روز قبل آزمایش نبایدقرص بخوریم خیلی نگرانشم اصلابه فکرخودش نیست مدام هم اتفاق براش میفته ازبس بی احتیاطه،وای خدا فرداکلی کاردارم ازدواج کردن هم خیلی دنگوفنگ داشته هاشایدم من زیادی سخت گرفتم فقط نگرانیم ازبابت آزمایشاس میترسم جواب آزمایشا بهم نخوره کلی نذرودعاکردم شدیدا استرس دارم گمونم تا عروسی ده کیلویی اضافه کرده باشم چون مواقعی که استرس داشته باشم خیلی خیلی پرخوری میکنم خخخ امروز یادروزآشناییم باحسین افتادم سال۹۰بود ولی روزشو یادم نیس رفته بودم خونه ی عموم که دخترعموم بهم گفت چن روزپیش شانسی چن تاشماره گرفته وازقضا یکیشون حسین من بوده خلاصه حسین بادخترعموم حرف میزنه ووقتی متوجه میشه دخترعموم دوست پسرداره ازش میخوادیه دخترخوب بهش معرفی کنه ک دخترعموم منومعرفی میکنه وشمارمومیده به حسین ،اوایل فقط به چشم دوستی به رابطمون نگا میکردم ولی میدونستم قصداون ازدواجه،تااینکه بعددوهفته حرف زدن تلفنی قرارگذاشتیم که بیادشهرماوهمدیگرو برای اولین بارببینیم ساعت۲بعدازظهررسیداینجابا دوتادسته گل خوشگل و چن کیلولواشک ،تاساعت ۵پیش هم بودیم بعدش حسین راهی شد ورفت شهرشون بنده خدا یه روزکامل توراه بود وخودش میگفت به زور خودمورسوندم خونه توراه هی به صورتم آب میزدم تاخوابم نگیره هنوزلباسی ک پوشیده بودیادمه یه پیرهن سرمه ای باشلوارجین خیلی اخلاق ورفتارش به دلم نشست معلوم بود هدفش دوستی نیست تواولین قرارمون تصمیم گرفتیم این موضوع رو باخانوادمون درمیون بزاریم منم درست فردای همون روز به خانوادم گفتم ولی گفتن ردش کن بره ما دختر به راه دورنمیدیموهیچ شناختی ازش نداریم مادرش چن بارزنگ زدخونمون برای اینکه قرارخواستگاری بزاره ولی مامانم مخالفت کرد تواین چندسال خواستگارای زیادی اومدن و رفتن ولی هیچکدومشون اونیکه من میخواستم نبودن دلم باحسین بود تااینکه بعدازچن سال بالاخره بعدعید۹۵اومدن خواستگاری ،البته دفعه اول حسین خودش تنهااومد اون روز ساعت ۳توپارک قرارگذاشته بودیم نشستیم کلی ازگذشته تعریف کردیم وبرای آیندمون برنامه ریزی کردیم وقتی حسین بهم گفت میخوام بیام خونتون اولش فکرکردم داره شوخی میکنه ولی بعدش فهمیدم تصمیمش جدیه منم زنگ زدم خونه واطلاع دادم که منوحسین باهم قراره بیایم خونه ،خداروشکرعکس العملشون خوب بود ایندفعه جای امیدواری داشت البته قبلش به خانوادم اطلاع داده بودم که باحسین قرار دارم وهمشون درجریان بودن خلاصه دوتایی رفتیم گل وشیرینی گرفتیم و اومدیم خونه ی ما،میخواست بره که مامانم شام نگهش داشت سرسفره یه حس عجیب وغریبی داشتم هنگ بودم کلا،بعدشام حسین رفت تهران خونه داییش و یه هفته بعددوباره با مادرش اومدخواستگاری ماشالاانقدزبون میریزه که خودشو زودتودل همه جامیکنه مامانم خیلی ازحسین خوشش اومد همیشه بهش میگم خیلی پررویی کاری که توکردی هیچ پسری نمیکرد،ناگفته نماندمنم تعجب میکنم ازاینکه انقد دل و جرات پیداکرده بودم و راحت حسین روآوردم خونمون وبه خانوادم معرفی کردم داشتم میگفتم که اومدن خواستگاری و ناهارو خونه ما موندن و بعدناهار راهی شدن ،حسین انقدپررو تشریف داره که خودش منو خواستگاری کردواصلابه مادرش فرصت نمیدادخخخخخ وقتی براشون چایی آوردم اصلااسترس نداشتم خیلی ریلکس بودم طوریکه حسین بلندگفت پس چرادستات نمیلرزه ؟خخخخ منم زدم زیرخنده و بقیه هم به حرف حسین خندیدن،روزخیلی خوبی بودبعدازاین خواستگاری هم دوباره هفته قبل اومدن وخداروشکر خانوادم بله رو دادن بالاخره،دارم بهترین روزای عمرمومیگذرونم درکنارکسی که عاشقانه دوسم داره خدایا این خوشی روهیچوقت ازمون نگیر....الهی آمین

برچسب: خدایا شکرت,خدایا شکرت به خاطر عشقم,خدایا شکرت به انگلیسی,خدایا شکرت که هستی,خدایا شکرت شعر,خدایا شکرت برای سلامتی,خدایاشکرت تتلو,خدایاشکرت که,خدایاشکرت خدایامرسی,خدایاشکرت منم مامان شدم, نویسنده: یگانه کاظمیان تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 11:15

صفحه بندی