خسته شدم ازاین دوران نامزدیه مزخرف،دیروز زنگ زده که دارم میام صب ازخواب بیدارشدم دیدم پیام داده من مریضم حالم خوب نیس اشکال نداره اگه نیام؟منم طوری جوابشودادم که اصلامتوجه ناراحتیم نشه وهیچ اعتراضی هم نکردم تاالان نمیدونم چرااینطوریه هیچ کارش روبرنامه نیس همین اخلاقش باعث شده حرفاشو باورنکنم وجدی نگیرمش خو تقصیرخودشه دیگه یه حرف میزنی پای حرفت بمون خودم شدیدا رو قول و قرارحساسم وجونم بره قولم نمیره ،اونم ازخانوادش که حتی یه بارم نمیگن کی میای؟اصلا دعوتم نمیکنن آخه این چجورشه دیگه؟ینی تبریزی ها رسم ورسوم ندارن؟پاگشانمیکنن عروسو؟حالاپاگشاهیچی حداقل بزنگن بگن پاشوبیا اینجا ینی انقد سخته این کار؟آخه خانواده هم انقدبیخیال؟پسرشون ول کردن به امون خدا برو خودت زن بگیر خودت خرج کن خودت عروسی بگیریکی نیس بگه پس شما نقش چیودارین برای پسرتون؟بابا اگه راضی نبودین چرا اومدین خواستگاری؟مگه براتون کارت دعوت فرستاده بودیم؟اگه راضی هستین دیگه این اداها چیه؟خب منم تازه عروسم یه توقعاتی دارم ازشون ولی انگارنه انگار،یه بارنشدمادرش ازم تعریف کنه همش درحال تعریف ازپسرشه ،باباماهممون میدونیم پسرت خوبه اگه نبود زنش نمیشدم خب یه بارم ازمن تعریف کن مگه چی میشه؟مگه من چیم ازبقیه کمتره دختربه این مهربونی وخوشگلی عروست شده از بقیه ی عروساتم که خوشگلتره بااخلاق شماهم که تاالان ساخته آخه دیگه چی میخوان؟پپسی بازکردم فک کنم خخخخ،اونم ازپدرشوهرم که یجوری بهم نگامیکنه اصلامیترسم انگاربهش بدهکارم،ای خدا اینا چرا اینطورین آخه؟دوهفته داره میشه عقدکردیم رفت پشت سرشم نگانکرد،این ازنامزدای مردم که میان میرن میچرخن میرن تفریح مسافرت اینم ازنامزدیه باشکوه و عشقولانه ی ما ،من شب و روز توخونه دپرس اونم شب وروز سرکار،تازه بایدمتلک های خانوادمو فامیلم تحمل کنم ازطرفی خونسرد بودن حسین داره دقم میده آخه بشرانقدخونسرد؟بهش میگم عروسی کیه پس هیچ جوابی نمیده ومی پیچونه هزارتا وام و قرض وقوله داره رانا رو فروخت بدون اینکه من بفهمم خونه رومعلوم نیس اصلا فروخته یا نه؟هیچی بهم نمیگه اصلا نمیدونم داره چیکارمیکنه ازشم که سوال میکنم تفره میره ازجواب دادن،خب من اینجاهویج که نیستم خیرسرم زنتم بامن مشورت نکنی باکی مشورت کنی؟ تازه جهیزیه هیچی نگرفتیم چن تیکه وسیله هم که اون بایدبگیره ولی انگارمیخوادبزنه،عروسی من دوسداشتم توتالارباشه حالانه تالارآنچنانی یه تالار ارزون ولی اون میگه خونه باشه گفتم اوکی حتمانداره قبول کردم خونه باشه خرید عروسی گفت پولم نمیرسه گفتم باشه خریدنمیکنم سرویس طلا میخواست بگیره اونم گفت مامانم سرعقدبرات گردنبندگرفته دیگه سرویس طلامیخوای چیکار!حالا میدونما خودش گرفته ولی به اسم اوناتموم شده
آرایشگاه میگه گرونه اونجا میگم خب همه جا همین قیمته آرایش عروس،حتی شارژمم خودم میخرم یه بارنشده بپرسه چیزی لازم داری یانه؟توعقدهرچی شاباش داده بهم حساب کرده میگه اونارو جدانگه دار منم گفتم باشه ،مهریه صدباربهش گفتم من نیت کردم ۱۱۴تاباشه اونم تودوران دوستی بهش گفتم که اگه نمیخواد بگه ولی گفت اوکی هرچی توبگی اونوقت روزعقدبرگشته به بابام گفته من باعاطفه حرف زدم بهم گفته ۱۴تاسکه !بابامم با حسین اومد تومجلس خانوما وصدام کردن رفتیم توراه پله ،بابام گفت حسین میگه توگفتی ۱۴تا آره؟گفتم من همچین حرفی نزدم همون۱۱۴تاس حسینم قبول نکردو رفتن پشت بوم که پیش مهموناآبروریزی نشه اونجا حرفاشونوزدن خلاصه یه دعوای جزیی اون روز پیش اومد آخرشم ۱۱۴تاروقبول نکرد و۱۱۰تا نوشتن!بماند که بعدخوندن عقد تا چن دقیقه اصلا باهاش حرف نزدم دلم شکست ازش ولی به روم نیاوردم
توکل فیلم اخمام توهمه نزدیک بود اشکم دربیاد وجلوی مهمونا آبرومون بره ولی به سختی خودمو کنترل کردم آخه تواین زمونه کدوم دختری بااین شرایط ازدواج میکنه؟فرداتولدمه مثلا فقط یه بارتوتلگرام گفت تولدت مبارک همین!
حالاخوبه قبل عقدبهش گفتم من آدمی ام که بایدبهم خیلی توجه بشه ببین میتونی باهمچین آدمی زندگی کنی یانه؟چی بگم دیگه از کجا بگم که دلم خون شده ،دوسدارم زودترعروسی کنیم چون دارم عذاب میکشم کلافه ام ازاین دوران نامزدی حالم بهم میخوره
برچسب: چی بگم که خیلی تنهام,چی بگم داریوش,چی بگم,چی بگم والا,چي بگم,چی بگم مرضیه,چی بگم از دل تنگم,چی بگم به عشقم,چي بگم والا,چی بگم مرضیه mp3,
نویسنده: یگانه کاظمیان
تاريخ: چهارشنبه
21 مهر
1395 ساعت: 10:03